اگر بازهم موفق نشدیم چه؟

متن پياده شده بخشى از صحبتهاى منصور حکمت 
در پلنوم نهم کميته مرکزى حزب کمونيست کارگرى[*]


سؤالی در حاشیه مطرح شد که خود آن عينا زیاد مَد نظرم نیست، بلکه آن فکرى که بدنبالش به ذهن ميآيد؛ این که اگر ۳۰ سال دیگر ما موفق نشویم، این جلسه در پرتو آن عدم موفقیت، براى هر کدام از ما که در این جلسه حضور داريم، چطور بنظر ميآيد؟ این خوش‌بینی‌ها، این بحثهای مربوط به قدرت سیاسی، این بحثهای مربوط به اين که به اصطلاح ما میرویم انجام میدهیم، پیروز میشویم، در دنیا فقط مائيم و بغیر از ما کس دیگری نیست، این بحثها آیا مسخره به نظر خواهد آمد؟ آیا کسی از این حرفها پشیمان خواهد شد؟ آيا اگر موفق نشویم اينها همه پوک و پوچ به نظر خواهد آمد؟

یک جنبه دیگر مسأله را میخواهم اینجا تأکید کنم و آن هم این است که من همیشه مخالف بوده‌ام که زندگی سیاسی یک نفر همه زندگيش باشد یا اصلا اصل زندگيش باشد. زندگی چیزى است که هر کسی برای خودش دارد در رابطه با کل دنیايی که به آن پا گذاشته است و بايد جوانب مختلفش را تجربه کند و در سنّ پیری وقتی به گذشته‌اش نگاه ميکند، خوشحال باشد از اینکه اینطور زندگی کرده، و همیشه مشکل داشته‌ام با سازمانهای سیاسی یا مکاتب فکری یا فرقه‌سازیهايی که آدمها را میگیرند، بصورت ابزار کاری که میخواهند بکنند، از آنها استفاده میکنند و دنیایش را محدود میکنند به دنیای فرقه، و آخر سر وقتی به طرف نگاه میکنى... من فکر میکنم وقتی یک مجاهد اگر به سن شصت سالگی برسد و برگردد (به گذشته‌اش نگاه کند)، باید گریه کند، بگويد این چی بود؟ من داشتم چکار میکردم؟! من فکر میکنم علاوه بر فعالیت سیاسی که به عنوان حزب میخواهیم بکنیم، و یا رابطه‌مان با بحث قدرت سیاسی و... ما باید از آنچه که هر کدام ما شخصا ميخواهيم به آن برسیم یک تصویر روشن داشته باشیم. من علیه هر نوع استنباطی که گویا این فعالیت حزبی، زندگی ماست هشدار میدهم، عليه هر استنباطى که گویا تمام داستان زندگی هر کدام از ما اتفاقاتی است که اینجاها برایمان روى ميدهد، و در اين خلاصه میشویم، و لاجرم اگر مثلا بیست سال دیگر نتوانستیم موفق بشویم، مغبون شده‌ایم... یا یکی ميتواند برگردد به ما بگوید دیدی گفتم عمرتان را تلف کردید! ما باید بتوانیم در هر لحظه آن طورى زندگی کنیم که هر آدم دیگری که پا در این دنیا گذاشته زندگی میکند، و در نتيجه... - یکی از خصوصیات فرقه این است - به این معنی فرقه نباشیم. در آن بُعد سیاسی که از "شخصيت‌ها" گفتم، همه ما باید این شخصیتها باشیم. يعنى هر کدام از ما به تنهايی جدال خودش را با دنیا و زندگی‌اى که براى خودش دارد بکند و آن استفاده‌ای که از دنیا برای خوشبختی‌اش بايد بکند، باید بتواند بکند. من این را از این نظر میگویم که مبادا در مقابل کسانی که میگویند عمرتان را با خوشخيالى و ذهنيگرايى هدر ميدهيد، بى جواب بمانيد. من میگویم این ذهنیگرايی نیست که یک عده جمع بشوند و بخواهند جلوى یک رودخانه بزرگ سد بزرگى بزنند، - شاید هم نتوانند بزنند، آنوقت تصميم ديگرى ميگيرند و میروند کار دیگری میکنند - این ذهنیگرايی نیست اگر يک عده سعى کنند برای مثال وبا را ریشه‌کن کنند یا مالاریا را ریشه‌کن کنند و یا به مقوله آزار کودکان خاتمه بدهند... این ذهنیگرايی نیست حتی اگر نتوانند این کار را بکنند، حتی اگر نشود، حتى اگر در اين پروسه شکست بخورند. چون خودِ این کار بخشی از پراتیک کردن انسانیتشان و انسان بودنشان است. بنظر من کمونیسم کارگرى و کار در حزب کمونیست کارگری باید برای ما این جايگاه را داشته باشد که این هم یکی از کارهايی است که ما به عنوان یک عده آدم خیلی فهیم، خوشبخت و درگیر با همه جوانب زندگی بيرون میکنم و از آن لذت میبرم... اگر موفق شدیم که خیلی خوب است و اگر هم نشدیم، باز هم من زندگی بهتری از هر کسی که احتمالا میشناختم داشتم، زندگى‌اى بهتر از کسى که رفت سر کار چنين و چنان کرد یا پزشک و یا مهندس شد - تازه شايد منهم پزشک و مهندس باشم و این کار را بکنم... به هر حال من زندگیم را قربانی فعالیت سیاسی نکرده‌ام، چون اين بدترین احساسی است که میتواند در یک سازمان وجود داشته باشد. عده‌ای هستند که زندگیشان را قربانی فعالیت سياسى میکنند. به نظر من حالت خوب وقتى است که فعالیت سیاسی لذت‌بخش باشد، خلّاق باشد و اگر آدمى که در این کار است را به حال خودش بگذارند باز هم دوست داشته باشد که به اینجا برگردد، به دليل اینکه امکانات خودش را در جامعه کور نکرده، برای آدم بودنش و یا برای احترام گذاشتن به خودش، محتاج این فعالیت سیاسی نیست. ومحتاج این فعالیت سیاسی نیست، برای کسی بودن برای بقیه. کسی هست. فکر میکنم وقتی در این جلسات مینشینی و خنده‌ها را میشنوی و جوکها را میشنوی و روابط رفقا را میبینی، فرق اساسی این سازمان با هر سازمان سیاسی دیگر که میتوانی تصورش بکنی، این جنبه آن است. انسانهای واقعی با شناخت واقعی از مسائل اينجا آمده‌اند. قبلا خیلی نگران‌تر بودم. پريروز مثالى از کردستان بيادم آمد. يکى ميگفت: "رفیق، حالا که جرى تاکر آمده با ما، بین‌الملل را درست کنیم"! يعنى فکر میکردم که دنیای او محدود است به آن چيزهايى که در روزنامه‌هاى ما ميخواند، باورهای اغراق شده از زندگی، که حتى فکر میکند ما میتوانیم انترناسیونال را آنطورى درست کنیم. باورم نمیشد وقتی توده‌ای‌ها فکر میکردند براى مثال که قرار است خمینی به کیانوری حکم نخست وزیری بدهد. يک عده در آن سازمان، آنهم حزب توده که باید قاعدتاً مار خورده افعی شده‌تر از هر کس دیگری باشد، یک عده جوان بدبخت، یک عده آدم واقعی فکر میکردند که قرار است "امام خمینی" "رفیق کیا" را خبر کند و به او حکم نخست وزیری بدهد! به این عنوان عده‌اى ماندند و کشته شدند و يا رفتند و فراری شدند و بدبخت شدند.

در این سازمان چیزی که من فکر میکنم ارزش دارد، باید رويش تأکید کنیم و هر عضو جدید باید آن را بفهمد، اين است که این یک فرقه نیست که عضوگیری میکند، این آدمهای واقعی با همه احساسات متنوع و واقعى‌شان، و با زندگی‌هاى پُر بُعد مختلفشان، یک کارشان هم این است... انرژی میگذارند، چون علاقه دارند، امرشان است، ميآیند این کار را میکنند، و امیدوارم پیروز بشوند، ولی اینطوری نیست که اگر پیروز نشوند "گروهی از مأیوس‌شدگان و شکست‌خوردگان" بجا میمانند که زندگيشان بخاطر اين قضيه "تباه" شده. این ربط مشخصی به بحث امروزمان ندارد ولی میخواهم بگويم که اين روحيه در ما یکی از نقطه قدرتهای اساسی‌مان است، نقطه قدرت در مقایسه با سازمانها و گروههای فرقه‌ای، در مقابل شاخه‌های شِبهِ مذهبی چپ، که بعد از ٥٠ سال ميبينى با همان قیافه جلوى همان دانشکده ايستاده و همان روزنامه را جلوى چشم عابرين ميگيرد و وقتى میپرسی که تو خوشبختی؟ سر حالى؟ نه! از صبح تا شب دارد همان کار را ميکند.

اگر این روحیه را داشته باشیم به نظر من راندمانمان هم خیلی بالاتر است. یک واقعیت را باید در نظر بگیريم: این حزب حزب کسانی است که... عمدتا کسانى که اينجا نشسته‌اند یک طیف سنّی معیّنی دارند. این آدمها مجبورند امرار معاش کنند، مجبورند خانواده‌هايی را ساپورت کنند، مجبورند و موظفند کار کنند... و وقتی ما میگويیم که کار یک ماهه باید در یک هفته صورت بگيرد، با عِلم به این میگويیم. با عِلم به اين که اين آدمهای واقعی با همه زندگی چند وجهی‌شان، باید کار یک ماهه را در یک هفته صورت بدهند. جواب این مسأله فنا شدن در تشکیلات یا فنا شدن در وظیفه سازمانی نیست. جوابش راه و چاه مسأله را یاد گرفتن، پروفشنالیسم، استفاده درست از امکانات دور و بر، سازمان دادن هر کسی که فکر میکنی میتواند خیری به این کار برساند، استفاده بهتری از توان آدمها، از توان خودت، کشف استعدادهای خودت، و اینهاست. فراخوانهای ما هیچوقت به یک دوره‌ از ایثار نباید بیانجامد. ما اصلا از هیچکس ایثار نمیخواهیم و نباید بخواهیم، چه در سطح بالا چه در سطح اعضا. یک نفر آدم طبیعی که عضو ما ميشود باید فکر کند که به یک جمع مدرن و سرحال پيوسته که قرار نیست انسانیتش را دَمِ در پارک کند و وارد شود، و قرار نیست لذتهای زندگی را دَمِ در پارک کند و وارد شود. قرار نیست بیاید اينجا خفت بکشد، ریاضت بکشد و دستور بشنود و یا هر چه. میخواستم این نکته را گفته باشم. چون به درجه‌ای که ما میگويیم میتوانیم و حزب کمونیست کارگری قدرت را بدست میگیرد، اگر نتوانيم، به همان درجه این تصاوير (ايثارها، رياضت‌کشى‌ها و...) عليه سازمان برمیگردد. و به درجه‌اى که درست کار کرده باشيم ميتوانيم سرمان را بلند نگهداريم و بگوييم که سعى خودمان را کرديم، در دوره ما آنطور که ميخواستيم نشد، ولى اين ميراث را بجا گذاشتيم، این تجربه‌ها را به بار آوردیم و این سنّتها را گذاشتیم و به کسان دیگری که میخواهند اين کارها را ادامه بدهند منتقل میکنیم

٭ ٭ ٭


[*] اين متن، متن پياده شده قسمت اول (٨ دقيقه از کل ١٥ دقيقه) از صحبتهاى منصور حکمت در جلسه پلنوم نهم کمیته مرکزی حزب کمونیست کارگری ایران است که در ماه نوامبر ۱۹۸۸ برگزار شد. متنى که ملاحظه ميکنيد از روى نوار توسط ايرج فرزاد پياده و براى اين سايت ارسال شده و بعد توسط مسئول اين سايت مقابله و تغيير داده شده است.

بر خلاف ديگر گفتارها، در اين گفتار جملات زيادى نيمه کاره رها شده‌اند و اگر متن کتبى نعل به نعل مطابق گفتار باشد بسيارى از جملات نامفهوم ميشوند. لذا در چند مورد عباراتى بمنظور روان خوانده شدن متن کتبى اضافه شده و در مواردى جملات نيمه کاره و فراموش شده در گفتار، در متن کتبى حذف شده‌اند. به هر حال توجه داشته باشيد که اصل اين مطلب شفاهى است و مسئوليت عدم انطباق نوشته با گفتار، به عهده مسئول اين سايت. هر نوع نقل قول از اين نوشته، نقل قول غير مستقيم از منصور حکمت است
آرشيو عمومى حکمت - آوريل ٢٠٠٧