اين حزب شماست!

سخنرانى در جلسه عمومى پرسش و پاسخ
استکهلم - اکتبر ١٩٩٩

متن پياده شده از روى نوار سخنرانى



رفقا من هم ميخواستم به سهم خودم بگويم که چقدر خوشحالم که در اين جلسه هستم و الان که اينجا آمدهام و شما را ميبينم به خليل کيوان حسوديم ميشود و فکر ميکنم يکى از اولين پيشنهادهايى که در برگشتن از اين سفر بکنم اين است که من و خليل جايمان را با هم عوض کنيم تا من بيشتر بتوانم در اين جلسات شرکت کنم. من يادداشتهايم را آوردهام اما متاسفانه جوکهايى که ميخواستم بگويم را يادم رفته.

به بحثهاى مشخص و تشکيلاتى و تاکتيکى و احتمالا بحثهاى مربوط به مواضع سياسى حتما در بخش سؤال و جواب ميپردازيم. من شخصا مشتاقم بدانم چه مسائلى مطرح است و ما بايد چه جيزى را روشن کنيم و من هم به سهم خودم از شما سؤال دارم و در بخش بعدى من هم سؤالاتم را از شما طرح خواهم کرد.

اينجا ميخواهم در مورد چند مسأله کلىتر و شايد ابتدائىتر در مورد خودمان صحبت کنم و به يک معنى ميخواهم اسرار پايهاى حزب را برايتان آشکار کنم. به اين معنى که اين حزب بر سر چيست و چرا ما فکر ميکنيم بايد به آن پيوست و چرا فکر ميکنيم از نظر فيزيکى پيوستن به حزب ممکن است و چرا فکر ميکنيم حرف و پيامى که داريم حرف قابل قبول براى انسانهاى زيادى است. چون ما به يک پروژه محکوم به شکستى دل نبستهايم و فکر ميکنيم که اين کارهائى که ميگوئيم عملى است. چون قطعا هر کدام از ما سناريوى بهترى براى زندگيمان گير ميآوريم وگرنه اگر قرار بود فکر کنيم اين کار خاصيتى ندارد و به نتيجه نميرسد هيچکدام از ما زندگى دلچسب و عاديمان نميتوانست اين باشد بلکه اين يک حرکت سياسى است که فکر ميکنيم بايد به نتيجه برسد و اين که چرا ما فکر ميکنيم که کمونيسم ميتواند پيروز شود، بحثى است که من ميخواهم امروز راجع به آن با شما صحبت کنم.

چرا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟ اگر کسى به من نشان بدهد که کمونيسم نميتواند پيروز شود ما ديوانه نيستيم، ما قصد جا گذاشتن کتيبههايى در خاک جهان که بعدا آيندگان آن را کشف کنند و به سطح فکر و انساندوستى ما احسنت بفرستند، را نداريم. ما ميخواهيم اتفاقاتى در زمان حيات خودمان براى مردم عادى معاصر خودمان بيفتد و فکر ميکنيم اين کار جوابگوست و فکر ميکنيم اين راه آن است و اگر معلوم باشد جوابگو نيست خوب ما طبعا اين کار را نميکنيم. منتها من ميخواهم به شما بگويم چرا ما به اين که اين کار عملى است خوش بين هستيم. چرا کمونيسم عملى است؟ چرا کمونيسم ميتواند پيروز شود و چرا ما شانس داريم؟

من فکر ميکنم ما شانس داريم براى اينکه اکثريت عظيم مردم در جهان کمونيست هستند و خودشان نميدانند. من فکر ميکنم زيپ پوست هر انسان منصفى را باز کنيد يک کمونيست بلشويک را ميبينيد که ميخواهد از آن بيرون بيايد. در وجود تک تک ما سوسياليستهاى پرحرارتى نهفته است که ميخواهد از اين قالب بيرون بزند. از قالبهايى که هيچکدام از آنها از بدو تولد همراه ما نبودهاند. قالب نژادى، قالب مذهبى، قالب ملى، قالب قومى، قالب سنى، قالب جنسيتى، هيچکدام اينها هويّت ما را در بدو تولّدمان شکل ندادهاند. من معتقدم آن سوسياليسم درونى ما، آن آدم سوسياليستى که داخل پوست جلد ماست زير بار هويّتهايى که در طول زندگيش برايش تراشيده ميشود، و هست در فضا، و شما ميبينيد، و هر روزه آنها را حس ميکنيد، مدفون است.

يکى از کارهايى که يک حزب کمونيستى بايد بکند اين است که اين فضا را کنار بزند و آن آدم سوسياليستى که در وجود اکثريت ما، لااقل در وجود آن بخشى از ما که آدمهاى منصفى هستيم، را بيرون بياوريم. به نظر من فقط کافى است منصف باشيم تا بتوانيم فرض کنيم که اگر اينجا را بکاويم يک سوسياليست در آن پيدا ميکنيم. فقط کافى است منصف باشيم. من کارى به آدمهايى که غريزه نفع پرستى شخصىشان آنقدر قوى است که حتى منصف نيستند، ندارم. اما اگر يک نفر، حتى يکروز، يک لحظه، در برابر يک واقعه در زندگيش انصاف به خرج داده باشد به نظر من اگر وسايل حفارى بياوريم و بکاويم داخل آن آدم يک کمونيست پيدا ميکنيم. و من ميخواهم راجع به اين با شما چند کلمه صحبت کنم.

به ما ايراد ميگيرند، و يا خودمان هم اصرار داريم بگوئيم، که ما مرتب مشغول مرزبندى با ديگران هستيم. به ما ايراد ميگيرند که با هيچکس نميسازيد و مرتب داريد فرقتان را ميگوئيد، و مرز ايجاد ميکنيد. انگار کمونيسم بر سر مرز ايجاد کردن است. به ما تذکر ميدهند که اين مرزبنديها ظاهرا دارد ما را به حاشيه ميراند. از بحث اتحاد عمل با ديگران که بيائيد روى مشترکاتمان اتحاد عمل کنيم تا اينکه چرا به خانواده مسلمان ايراد ميگيريد که حجاب سر دخترش کرده است و چرا خاتمى را نميپديزيد و يا نميبينيد که قدم مثبتى است، يا اينکه چرا به اين سازمان و آن سازمان سر جزئيات بهانه ميگيريد، يا چرا نسبت به ناسيوناليسم اينقدر تند برخورد ميکنيد يا اينکه چرا به مذهب تودهها برخورد ميکنيد. به ما ايراد ميگيرند و مدام از ما سؤال ميکنند که شما چرا اين مرزبنديها را ميکنيد، و ظاهرا از نظر خيليها اين مرزبنديهاى دائمى ما و اين تلاش ما براى اينکه بگوئيم اين بحث ما نيست و خيلى هم با شما سر اين موضوعات اختلاف داريم... معتقدند اين دارد ما را به حاشيه ميراند.

به نظر من برعکس است. اين تنها راه کندن از آن پوستهاى است که فکر ميکنيم روى همه ما را گرفته است و متصل شدن به آن سوسياليسم جهانشمول همگانى است که همه ما داريم. ما مرز ايجاد نميکنيم. ما داريم لايههاى اين خرافات را باز ميکنيم. براى اينکه به آن آدمى که فکر ميکنم در تک تک وجود ما هست و يک انسان سوسياليست و آزاديخواهى که هست و زير بار ناسيوناليسم، قومپرستى، مرزپرستى، نژادپرستى، خودخواهى روزمره و رقابت طلبى اقتصادى مدفون است، برسيم. ما بايد با اسلام يک عده مرزبندى کنيم براى اينکه با نصف دنيائى که حجاب سرش کردهاند رابطه برقرار کنيم. ما وقتى داريم راديکال ميشويم ميرويم به متن. ما وقتى ميزنيم زير دگمها و خرافات اين ما هستيم که داريم به بستر اصلى بشريت ميپيونديم و آن کسى که نشسته و کمونيسم او از اينجا ناشى ميشود که به نظر او مرکز استان لرستان نبايد خرم آباد باشد و بايد بروجرد باشد، يا اينکه چرا ايران ذوب آهن ندارد يا چرا ما ايرانيها نميتوانيم سينماى خودمان را بچرخانيم، يا اينکه ما بايد مذهب و روشهاى خودمان را داشته باشيم، آن فرد است که مدفون است و در حاشيه است. ما داريم با آن انصاف بشريت تماس ميگيريم، با آن انسانيت عمومى که در همه ما هست، پشت خرافات همه ماست. بحث من زياد به ذات بشر ربط چندانى ندارد. نميدانم اين ذات هست يا نه، خوب است يا بد... نه تحقيق کرده ام، نه روانشناسم و نه بيولوژيستم. اما معتقدم اگر هر کدام از ما بدهکار نباشيم، مرعوب نشده باشيم، گرسنه نشده باشيم، مريض باشيم، خسته نباشيم و برويم بالاى يک کوه زيبا رو به دريا بنشينيم و پايمان را آويزان کنيم و فکر کنيم، قشنگترين چيزها به فکرمان ميرسد. هيچکس نميگويد بلند شوم بروم سر يکى را ببُرم، نگذارم يکى زبان مادريش را حرف بزند. يک ارتش درست کنم و يک عده را بگيرم بيندازم زندان، هيچکس اينکار را نميکند. هرکدام از ما در بهترين لحظات زندگيمان آنجائى که شريفترين احساس را نسبت به خودمان داريم و فکر ميکنيم، پاکيم، معصوميم، انسانيم، در آن لحظات چه ميخواهيم؟ آيا کسى در آن لحظات طرفدار کاهش دستمزد است؟ ميگوئيم کاشکى همه مردم همه چيز داشته باشند، ميگوئيم کاشکى کسى مريض نشود. قطارى تصادف ميکند خودمان را جاى پدر و مادر بچههائى که کشته شدهاند، جاى کسى که نوهاش را از دست داده، جاى کسى که معلول شده، حتى جاى کسى که ميتوانست بخواند و ديگر نميخواند چون حنجرهاش زخمى شده است، ميگذاريم. خودمان را مدام جاى همديگر ميگذاريم و اين سوسياليسم است! اينکه ميتوانيم خودمان را جاى همديگر بگذاريم. اينکه بطور مساوى من ميتوانم جاى شما باشم و شما ميتوانيد جاى من باشيد. من ميتوانم درد تو را بفهمم و تو ميتوانى درد مرا بفهمى. اين سوسياليسم است. به نظر من ما اينطورى به دنيا ميآئيم. راستش نميدانم اينطورى به دنيا ميآئيم اما ما ميتوانيم اينطورى باشيم، ميتوانيم اينطورى هم بشويم و اين اکثريت عظيم مردم دنيا که ريگى به کفش ندارند را در بر ميگيرد.

اگر حزب کمونيست کارگرى روى برداشتن حجاب کودکان اصرار ميکند و با يک سرى آدمهاى دوست داشتنى که ما هم دوستشان داريم بر سر اين مساله دعوا ميکند و متلک بار هم ميکنيم که شما عقبمانده و شرقزده هستيد، براى اين است که ميخواهيم به آن انصاف داخلى همه ما که هيچ بچهاى را نبايد اذيت کرد، وصل شويم. وقتى ما شعار ميدهيم که همان روز اول که سر کار بيائيم کار مزدى را لغو ميکنيم از چپ و راست به ما ميگويند زود است، دير است، نميشود، ذهنى گرائى نکنيد، شعار توخالى ندهيد، چپ نمائى نکنيد. وقتى ما داريم اين را ميگوئيم داريم به آن احساس واقعى تک تکمان رجوع ميکنيم، و به احساس قلبى تک تک شما دست ميبريم که ميگويد دليلى ندارد آدمى قوه بدنىاش را به کسى بفروشد و بعد از سى سال ديگر اين قوه بدنى را نداشته باشد و آن کسى که اين قوه بدنى را خريده دم و دستگاهى براى خودش درست کرده (يعنى روى دوش مصرف همين قوه بدنى قدرتى درست کرده) که چنان مهيب و غول آسا است که امروز ديگر من و شما نميدانيم چگونه بايد با آن طرف شويم. سرمايه روى دوش کارگرى که کار کرده، قوى شده است. اين جمله مارکس است: "هرچه کارگر بيشتر کار ميکند سرمايه قويتر ميشود".

هرکدام از ما در خانه خودش ميتواند اين را بفهمد. براى اينکه ميتوانيم خودمان را بگذاريم جاى همديگر. چه معنى دارد يک نفر سى سال کار کند؟ ما به دنيا نيامدهايم که کار کنيم. ما به دنيا آمدهايم که از زندگيمان لذت ببريم، به دنيا نيامدهايم که کار کنيم، به دنيا آمدهايم که خلق کنيم و از محصول خلاقيت خودمان، دسته جمعى يا فردى هر دو، لذت ببريم. قرار نيست برويم از بوق سحر تا غروب در کارخانه کار کنيم و بعد از سى سال نگاه کنيم که چه شد؟ من تقريبا از يک شعاع ده کيلومترى بيرون نرفتهام، موسيقى خيلى از موسيقيدانها را نشنيدهام، شعر خيلى از شعرا را نخواندهام، عاشق خيلىها که ميشد بشوم نشدهام. سنـّم هم شصت سال است و حالا بايد ببينم چه کسى حاضر است کليهاش را به من بدهد که تا هفتاد سالگى عمر کنم؟ قرار است زندگى آدمها اينطورى باشد و ما اين را ميدانيم. لازم نيست شما لنين يا مائو و تروتسکى باشيد، لازم نيست کمونيستى باشيد که اين مرزبنديها را خوانده و استاد باشيد و بدانيد در کنگره ٢٢ و ٢٤ حزب شوروى چه اتفافى افتاد تا سوسياليست باشيد. شما سوسياليست هستيد. اگر باشرف هستيد سوسياليست هستيد، اگر منصف هستيد سوسياليستيد، اگر در خيابان ميبينيد کسى دارد به کسى زور ميگويد و ميرويد قد عَلَم ميکنيد شما سوسياليست هستيد. چرا؟ چون داريد اجتماعى فکر ميکنيد و خودتان را جاى کسى ديگرى ميگذاريد و ميگوئيد من با اين آدم برابرم و اين کارى که سر اين آدم ميآيد اگر سر من ميآمد، اعتراض ميکردم. کمونيست بنابراين يک دستگاه خلق شده، يک قاب مينياتورى نيست که روى آن کلى کار کردهاند تا به اينجا رسيده است. برعکس يک شعار قديمى و ابتدائى انسان است. شعار برابرى انسانهاست. منظورم از برابرى انطباق آدمها با هم نيست. منظورم اين نيست که مثل هم لباس بپوشند و مثل هم کار کنند. اينکه در جهان خودمان يک شأن داشته باشيم و اينکه اگر خواستيم بتوانيم يک کارى با زندگيمان بکنيم، با هم فرق نداشته باشيم. بنا به طبقه، نژاد يا هر چيز ديگرى با هم تفاوت نداشته باشيم. اين کمونيسم است.

کمونيسم ساده است. آن مينياتورکاریها، آن کَندهکاريها کار آن مکاتبى است که خواستند از کمونيسم تئوريهائى بسازند تا بوسيله آن مرکز استان لرستان را از خرم آباد به بروجرد منتقل کنند يا ذوب آهن بسازند که سوزن را خودمان توليد کنيم. خوب سوزن هست برو بخر! مکاتبى که تئورى سوسياليسم را به تئورى استقلال ملى، تئورى برترى قومى، تئورى توليد بوروکراتيک، تئورى رقابت بينالمللى و غيره تبديل کردند.

من که در چهارده، پانزده سالگى فکر ميکردم سوسياليست هستم. کتابهاى مارکس نبود که بخوانم (اين جالب است بعدا که رفتم دانشگاه معلوم شد کتابهاى مارکس در کتابخانه بود و يکى از دانشجويان بعدا تعريف کرد که کتابهاى مارکس را از کتابخانه کش رفته که بخواند و ما بعدا کتابهاى مارکس را در انگلستان خوانديم) به هر حال ما که در چهارده پانزده سالگى مارکس را نخوانده بوديم اما ميدانستيم که ما از برابرى خوشمان ميآيد. شما هم همينطور، لازم نيست براى کمونيست شدن قبلا مکتبش را استاد شده باشيد چون کمونيسم بر سر مکتب نيست. کمونيسمى که امروز سر آن بحث ميشود اين است که دولت چيست و حزب چيست و انقلاب شوروى چه شد، لنين چه کرد، بوخارين چه کرد و استالين چه کرده و به آن ميگويند تئورى کمونيسم. وقتى به کسى ميگوئيد بحث تئوريک بکند فکر ميکند بايد تاريخ شوروى و تاريخ حزب بلشويک را توضيح دهد يا بگويد شوروى چرا مضمحل شد. بحث تئوريک را مارکس کرده است که ميگويد به ما ميگويند ميخواهيد زنان را اشتراکى کنيد، شما خودتان اينکار را کردهايد. اينها تئوريکترين بحثها است. وقتى ميگويد کارگر کار ميکند و نيروئى خارج از او قوى ميشود و هرچه بيشتر کار ميکند هيولاى روى سرش سنگين تر ميشود، اين بحث تئوريک است. اما اينکه چرا اين براى بوخارين پشت پا گرفت و بوخارين افتاد و بعد دوتائى گاوبندى کردند و سر سومى را بريدند، اين تئورى سوسياليسم نيست. اگر اينها تئورى باشد زمان مارکس تئورى سوسياليسم وجود نداشت چرا که هنوز بوخارين نيامده بود که براى استالين پشت پا بگيرد و استالين هم ديديم چه بلائى سر او آورد.

سوسياليسم بر سر مانيفست کمونيست است که همه شما خواندهايد. بر سر شعار اول مانيفست است که صحبت از آزادى انسانها ميکند و اين وجه مشترک همه ما است چه در حزب کمونيست کارگرى باشيد چه نباشيد. فکر ميکنم بسيارى از شما عضو حزب کمونيست کارگرى هستيد فقط حق عضويتتان را نميدهيد! براى اينکه ما داريم از اين کاراکتر شما استفاده ميکنيم براى قدرت سياسى خودمان و شما داريد از حضور ما براى بلند کردن سرتان در کوچه خودتان استفاده ميکنيد. اين واقعيت رابطه ما با خيلى از شماست. اما شما عضو نيستيد نيامدهايد عضو حزب خودتان بشويد، خوب خوشحاليد. اما اگر فردا سر اين حزب را بِبُرند يک بلائى سر زندگى شما ميآيد، مطمئن باشيد. اگر حزب کمونيست کارگرى را فردا تعطيل کنند توى کوچه شما يک اتفاقى براى شما ميافتد. آنوقت ايرانى بايد خودش را با مصدق تعريف کند. آنوقت ايرانى بايد خودش را با داريوش همايون تعريف کند، آنوقت بايد بگوئيم فرهنگ بومى ما ميگويد زن بايد برود در مطبخ قرمه سبزى درست کند و چه غذاى جالبى است داريم ميخوريم چون مال خودمان است! آنوقت ميشود پذيرفت خانواده اسلامى بايد خودش تصميم بگيرد که بچهاش چه ميپوشد. کسى اجازه ندارد بگويد بچه را از زير دست اينها در بياوريد يا بگويد کسى اجازه ندارد بچه را به شکل دلقک در بياورد و اينور و آنور بفرستد و بچه را محروم کند.

اگر حزب کمونيست کارگرى نباشد شما کمتر کمونيسمتان و سوسياليسمتان را اجرا ميکنيد و اگر شما نباشيد ما کمتر از اين هارت و پورتهايى که الآن داريم ميکنيم را ميتوانيم بکنيم. با هم هستيم فقط شما بايد يک گام ديگر به سمت ما برداريد. اين مرزبنديهائى که گفتم حياتى است. اصرار ما به اصل کمونيستى و کوتاه نيامدن از آن حياتى است. ميدانم اگر ما کوتاه بيائيم محبت و احترام دوستانمان در راه کارگر يا فدائى يا فلان سازمان را بيشتر بدست ميآوريم اما ما به دنيا نيامدهايم که راه کارگر را راضى کنيم. ما بدنيا آمدهايم و در اين عرصه پا گذاشتيم که سياستى را در زمان حيات خودمان متحقق کنيم. ما هم مثل همه احزاب ديگر دنيا ميخواهيم آموزش و پرورش را بدهيم دست اين ديدگاه و اين خط مشى اداره کند، ميخواهيم طب مجانى شود، ميخواهيم يک روز صبح که مردم پا ميشوند هيچکس ديگر کارگر مزدى نباشد و ديگر چيزى به اسم دولت روى سر مردم حاکم نباشد. حالا اگر به خاطر اين فعاليتها يک عده آدم با شرف و زندانيهاى سياسى قديمى و کسانيکه هنوز محيط فکريشان آن مُنبّتکاريهاى مکتب و گرايش و اردوگاه خودشان است و از بنده دلخور ميشوند. ببخشيد! اشکالى ندارد.

ما داريم ميرويم وصل ميشويم به آن سوسياليستهايى که گفتم زير زيپ پوست تک تک آدمهاى زحمتکش و منصف دنيا هست و ما از اين نگران نيستيم. حزب کمونيست کارگرى تصميمش را گرفته است. من گفتم چرا ما ميتوانيم پيروز بشويم براى اينکه تحقيقات ما نشان ميدهد تعداد آدمهايى که ميخواهند آزاد باشند از آدمهايى که نميخواهند زيادتر است. کسانيکه دوست دارند در جامعه برابرى زندگى کنند از کسانى که نميخواهند زيادتر است و معتقدم که اين پيام ما نيست، پيام مشترک ماست و ما يک گروه فعال هستيم و يک بلندگو براى اين پيام درست کردهايم و ابزارى براى برش دادن به آن درست کردهايم وگرنه حرف، حرف انسان جهان ماست.

يک سلسله بحثها هست که ما اين اواخر مطرح کردهايم که معروف شدهاند به "حزب و جامعه" و "حزب و قدرت سياسى" که بعضى محافل را برآشفته کرده و بعضى را اميدوار. من ميخواهم چند کلمه راجع به آن حرف بزنم.

من تا الان گفتم چرا به نظر من پيروزى کموينسم ممکن است، چون حرف دل خيليهاست. و اين ما هستيم که جريان اکثريت هستيم. کسى که ميخواهد در کردستان زبان مادريش را حرف بزند اکثريت نيست، کسى که ميخواهد آزاد باشد در کردستان اکثريت است. البته ما هم ميخواهيم مردم بتوانند به زبان مادريشان حرف بزنند. کسى که ميخواهد دانشگاهها زير سانسور حکومت نباشد و يا نويسندگان هر کتابى ميخواهند بنويسند و فرض کنيد شعرا بتوانند هر شعرى ميخواهند بگويند اکثريت جامعه نيستند، اکثريت جامعه مسأله اصليش اين نيست، ما هم اين را ميخواهيم اما اکثريت جامعه آن عدهاى هستند که همه آزادى را ميخواهند و همه خوشبختى را ميخواهند. در نتيجه اين حزب افراطى ما به مردم نزديکتر است تا احزاب ميانهرو نه سيخ بسوزد و نه کبابى که تعدادشان هم کم نيست. حزب افراطى ما به مردم نزديکتر است و روزى که اين پيوند برقرار شود و روزى که اين رودخانه به آن دريايى از انصاف، شرف و برابرى طلبى که اسمش مردم دنياست، برسد، آنروز کسى نميتواند جلوى ما را بگيرد. آنروز کسانى هم که از ما دلخورند ميآيند و از ما معذرت ميخواهند يا اصلا معذرت هم نميخواهند و خودشان ميآيند در اين صف چون آنها هم جزء اين درياى انسانيت هستند.

بحث حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى روى اين بحث است که چرا پيروزى کمونيسم ممکن است. بقيه بحث را روى اينکه چگونه ميشود کمونيسم پيروز شود بنا ميکند. چون هر چيز ممکنى لزوما به وقوع نميپيوندد. ممکن است يک چيزهايى ممکن باشد، کما اينکه بيست سال پيش در ايران ممکن بود و نشد. بيست سال پيش ميشد حکومت چپگرا در ايران سر کار بيايد. يک دولت ساندنيستى هم ممکن بود. قرار نبود همه ما برويم زير سايه سياه مذهب بيست سال زندگى کنيم. ميتوانست يک دولت ساندنيستى در ايران سرکار بيايد. اگر فدائى پديده ديگرى بود به نظرم ميشد. چون فدائىها آن جريانى بودند که در آن مقطع آن قدرت را داشتند و دل مردم را هم داشتند و مردم به آنها به عنوان جريان چپى که ميتواند کارى بکند، نگاه ميکردند و فدائيان اين نقش را ايفا نکردند. ميتوانستند کرده باشند. ميخواهم بگويم اينها از نظر تاريخى غير ممکن نيست.

ولى ما چگونه ميخواهيم پيروز شويم، چگونه ميخواهيم متحد کنيم؟ بحث حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى راجع به اين است. راجع به اينکه حزب کمونيست کارگرى با چه مکانيزمى ميتواند پيامش را ببرد و بپيوندد به آن سرچشمه اصلى قدرتش که انسانيت درونى همه است. مکانيزم اين کار چيست؟ برويم يک گوشهاى پچ پچ کنيم؟ برويم از پشت ديوار و اسممان را نگوئيم و اطلاعيه بيندازيم آنطرف ديوار؟ برويم در فرهنگ حاشيهاى چپى که محصول اختناق است زندگى کنيم و دنيائى به اين وسعت را کنار بگذاريم و به آن سنتها بچسبيم؟ اين چپى که ما داريم، چپى نيست که از حزب کمونيست ايتاليا و فرانسه الهام گرفته و آنطور کار ميکند. چپى است که تحت رژيم پهلوى و اسلامى سعى کرده باقى بماند و راه و چاهش را هم ياد گرفته که اينطورى ميشود در اين اوضاع ماند. حزب کمونيست فرانسه را ببريد در ايران يکروزه متلاشى ميشود. بايد راه و رسم بقا در چنين شرايط اختناقى را از سازمانهاى ايرانى ياد بگيرد. بنابراين اين سنت مال آن شرايط است. آيا ما بايد همينطورى و در همين مقياس کار کنيم؟ با آن الگوها و افکار؟ حالا کارى به تفاوت ايده آلهايمان ندارم.

ما اين را قبول نميکنيم. معتقد نيستيم که احزاب راديکال بايد گروه فشار باشند و احزاب ديگر اصلىتر و آدم بزرگتر و جو گندمىتر جامعه. کى اينرا گفته؟ کى گفته احزاب سنتى بايد هميشه قوى باشند و گروههاى راديکال مانند جوان پرشورى باشند که به آنها فشار ميآورند؟ بگذاريد از کومهله صحبت کنم، کى گفته کومهله بايد گروه فشار باشد روى حزب دمکرات و جناح راديکال جنبش ملى؟ چرا خودش نميتواند ناجى جنبش کردستان باشد؟ اين بحث همان موقع ما بود. قرار نيست چپها گروه فشار باشند و وجدان بيدار و لبه تيز تيغى باشند که قرار است سر کار آمدن احزاب ميانهرو را درست کند. اينجا در سوئد کمونيستها بدوند و جان بکَنند که سوسيال دمکراسى رأى بياورد؟ قرار نيست اينطور شود! خود اين راديکاليسم ميتواند و بايد توده گير شود و بحث حزب و جامعه اساسا راجع به روشهاى توده گير شدن کمونيسم راديکال است. ما يک پروژهاى جلوى خودمان گذاشتهايم که با پروژه تونى بلر و هر کس ديگرى فرق ميکند. با پروژه حزب کمونيست فرانسه و ايتاليا هم فرق ميکند. با تمام کمونيسم تا کنونى فرق ميکند. آنها وقتى ميخواستند به قدرت فکر کنند و به اجتماعى شدن فکر بکنند، سازش با وضع موجود را از آن نتيجه گرفتند. اگر ميخواهيد رأى بياوريد به راست، به سمت مرکز بچرخيد. ميگويند کلينتون چون به سمت مرکز چرخيد (از همان موضع دمکراتش) راى آورد. يا سوسيال دمکراتهاى سوئد بايد کمى به مرکز بچرخند تا رأى بياورند يا ليبر پارتى (حزب کارگر) انگليس بايد به مرکز بچرخد تا رأى بياورد. راست هم ميگويند معمولا وقتى به مرکز ميچرخند رأى ميآورند و آن گوشهاى که هستند رأى نميآورند. پروژه ما اين است چگونه ميشود کله خرى سوسياليستی-انقلابى سازش ناپذير حزب اصلى شود و کسانى که ميگويند فعلا صنايع را دست نزنيم و فعلا کار مزدى را يک قانون گزارى کوچک در موردش بکنيم و حالا بگذاريم حجاب سر بچهاش بکند، گروههاى فشار روى ما بشوند. چه اشکالى دارد؟ غير ممکن است؟ در لوح سرنوشت ما نوشتهاند که بايد هميشه زندانى سياسى باشيم؟ اعدامى باشيم؟ جلو دانشگاه جيغ بزنيم و تانکهاى آنها بيايند از روى ما رد شوند؟ قرار است اين باشيم؟ داستان ما اين است؟ ما قبول نميکنيم. ما اينرا قبول نميکنيم!

راه اينکه کمونيستها حزب اصلى باشند و احزاب بورژوا فرعى، چيست؟ اين پروژه ماست و يکى از آن اسرارى که ميخواستم اينجا برايتان بگويم. کلکى که زير سر ماست اين است. ميخواهيم حزب کمونيست کارگرى حزب اصلى جامعه ايران باشد و مردم ايران بگويند خدا پدرشان را بيامرزد اگر اينها ده درصد اين برنامه دنياى بهتر را اجرا کنند و به قولشان وفا کنند، حتى اگر نود درصد حرفهايشان هم دروغ باشد، اينجا جائى ميشود که کمونيست سوئدى آرزويش را دارد. ما ميخواهيم حزب اصلى جامعه ايران باشيم. ميخواهيم در دعواى بعدى نظارهگر دعواى دو نفر ديگر بر سر سرنوشت خودمان نباشيم. ميخواهيم يک طرف دعوا باشيم و بحث حزب و جامعه يعنى اين. ممکن است در پيدا کردن راه و چاه آن کمى سرمان به ديوار بخورد اما ما راهش را پيدا ميکنيم و يک حزب اجتماعى وسيع ميخواهيم بشويم.

بحث حزب و قدرت سياسى از اينهم سادهتر است. تعداد چپهايى که در جهان در نشريات تئوريک سوسياليستى در خانه و زندگى من و شما در افکار روزمره در دانشگاه، سر کار به ما ميگويند "ديديد استالين چه شد؟ ديديد کمونيست چه ميشود؟ استبداد! بايد در ديکتاتورى پرولتاريا تجديد نظر کرد، بايد مواظب بود کمونيسم به ديکتاتورى تبديل نشود". تعداد اينها فوق العاده بيشتر از کسانى است که ميخواهند کمونيسم را پياده کنند. تعداد مارگزيدهها از مارها و همه ما بيشتر است. يعنى کسانی که نصيحتشان اين است که کمونيستها ديکتاتور ميشوند، اگر کمونيستها سر کار بيايند جامعه مثل روسيه ميشود... حالا انگار جامعه روسيه چه شکلى است، مثل اين است که يک نفر در اتوبوس نشسته راننده فکر ميکند مهاجر محرومى است که حق رأى هم ندارد و به زور هم دارد خرجش را ميگذراند. در ذهن اين مهاجر ميدانيد چه ميگذرد؟ "اگر من بيايم سرکار چگونه از ديکتاتورى اجتناب کنم" حالا شما غصه نخور، شما بيا سرکار ما نميگذاريم شما ديکتاتور شويد. يک نفر با يک عقايد چپى سر کار بيايد بعدا براى ديکتاتوريش يک فکرى ميکنيم. تعداد کسانى که ميخواهند استالين تکرار نشود صدها برابر تعداد کسانى است که ميخواهند لنين تکرار شود. تعداد کسانی که از ١٩٢٨ ميترسند صدها برابر بيشتر از تعداد کسانى شده است که آرزوى ١٩١٧ را دارند. اين داستان ماست.

حزب کمونيست کارگرى حزبى است معطوف به ١٩١٧ نه ١٩٢٨. براى ١٩٢٨ نشريات تئوريک و گروه هاى "نميشود، نکنيد!" به اندازه کافى هست. بگذاريد ما يک حزبى درست کنيم براى تکرار ١٩١٧. ميخواهيم به قدرت دست ببريم. جرم است؟ چرا براى آقاى فروهر جرم نيست؟ چرا براى دکتر سنجابى جرم نيست؟ چرا براى آقاى طالقانى جرم نيست؟ چرا براى مهدى بازرگان جرم نيست؟ چرا براى فاشيست امروز اتريش جرم نيست؟ چرا براى تونى بلر جرم نيست؟ چرا براى ما جرم است؟

به نظر من، ما يک فرهنگ تحميلى را باور کردهايم و دادههايش را به دادههاى فرهنگ خودمان تبديل کردهايم. انگار از وجود خودمان در ميآيد. به ما ميگويند اجازه نداريد. ما هم به خودمان ميگوئيم اجازه نداريم. درست مانند ذهنيت زنى که در رابطه سنتى بزرگ شده و تو سرش زدهاند و حجاب و چادر سرش کردهاند و ميگويد من حجاب را مظهر آزادى خودم ميدانم. خوب بيخود ميدانی! او هم فکر ميکند اين از وجود خودش برخاسته، فکر ميکند اين زندان را خودش با عقل خودش براى خودش گذاشته است. حالا به ما ميگويند بايد داوطلبانه و آگاهانه از بردن اسم قدرت سياسى صرف نظر کنيد. شما کمونيست هستيد، تئوريتان کو؟ يک استاد دانشگاهى بود که خود را کمونيست ميدانست و دوستدار دورادور ماست. ميگفت ما بايد صداقتمان را ثابت کنيم. چرا؟ به کى ثابت کنيم؟ کسى که امروز در بوسنياست و يا کوسوو است ميتواند تصميم بگيرد حزبى درست ميکند و تصميم ميگيرد قدرت را دست بگيرد مجبور نيست صداقتش را ثابت کند، اما من کمونيستى که بيست سال است کتک ميخورم ولى باز ميروم و ميآيم و مرتب ميگويم زنده باد آزادى، يکبار ديگر بايد صداقتم را به ژورناليستها، به دانشگاهيها، به جبهه ملى، به طرفداران مشروطه سلطنتى، به احزاب ملى، به گروههاى قومى ثابت کنم؟ يک طرف دعوا شما هستيد و يک طرف من. صداقتم را از همين راه دارم ثابت ميکنم و از اين دعوا پس نميزنم. کمونيستى که به نظر من از بحث قدرت سياسى پس ميزند و قرار نيست قدرت را بگيرد و خودش هم ميداند که علاقهاى به آن ندارد و با من که ميخواهم قدرت را بگيرم، دعوا ميکند، به نظر من جزو صورت مسأله است نه جز راه حل. آنوقت ما را ملامت نکنيد که مدام داريد با اينها مرزبندى ميکنيد. ما داريم سعى ميکنيم کمونيسم را از قفس آزاد کنيم. ما داريم سعى ميکنيم کمونيسم را به بستر اصلى خودش ببريم که روز خودش بود. سال ١٩١٧ را بدون هيچکدام از اين حرفهايی که امروز به ما ميگويند، انجام دادند و قدرت را گرفتند.

بگذاريد حرفم را با يک نکته تمام کنم. کمونيسم يک خاصيت جهانشمول همه ماست. کمونيسم يک اسم ديگرى براى تمام انسانيت، تمام برابرى طلبى، تمام آزاديخواهى ما در بهترين حالتمان است. کمونيسم مکتبى در جوار عقايد ديگر آزاديخواهان نيست. کمونيسم داستان کل آزاديخواهى است. به اين اعتبار فکر ميکنم خيلى از ماهايى که اينجا نشستهايم با هر ديدگاهى که داريم اگر کسانى هستيم که دلمان از ظلمى که به کسى وارد ميشود، ميگيرد يا از فقر کسى ناراحت ميشويم. اين کمونيسم ماست. باقى بحث بر سر چگونه است. برنامه بايد چه باشد، چطور حزبى بايد ساخت، چه حرکاتى بايد داشت، چه تاکتيکى بايد داشت، کِى بايد جنگ کرد، کِى نبايد جنگ کرد، چگونه بايد در سازمان تضمين کرد که هر کسى بتواند حرفش را بزند، مکانيزم تصميمگيرى اينها "چگونه" است. کمونيستها ميتوانند بر سر چگونگى حيات سياسيشان هر بحثى که ميخواهند با هم بکنند اما بر سر آن کمونيسم مشترکمان، بحثى نيست که بکنيم. خيليهايمان هستيم و ما به عنوان حزب کمونيست کارگرى وظيفه خودمان گذاشتهايم و پروژهمان اين است و از حالا تا وقتى که ما در اين حزب باشيم ميبينيد که داريم راجع به اين حرف ميزنيم که ميشود اين کار را کرد، ميشود صف عظيمى درست کرد و داستان زندگى لااقل مردم ايران را، من فکر ميکنم به اعتبار مردم ايران مردم جهان را هم، يکبار ديگر از دست احزابى که مسألهشان اين است که فرماندارى مرکزش کجا باشد و اينکه با چه زبانى فيلم را بايد دوبله کرد، در بياوريم. ميتوانيم آزاديخواهى را انجام دهيم. اگر کار غير ممکن است دوست دارم کسى در اين جلسه بگويد. اگر اينکار نشدنى است دوست دارم بگويد. اما اگر فکر ميکند شدنى است آنوقت چه بخواهد چه نخواهد، چه حق عضويت بدهد و چه ندهد در يک حزبيم و اين حزب را ديگر بايد ساخت چون بحث عقايد نيست. بحث کتک کارى در خيابان است، بحث اعتصاب، بحث سازماندهى قيام و بحث اداره جامعه و بحث قانونگذارى و پياده کردنش و مبارزه کردن با نيروهاى سفيد در جامعه، با نيروهاى ارتجاعى در جامعه است. اينها همه کارهايى است روى دوش ما و به نظر من کسى نميتواند با کلک از زيرش در برود و با مرزبندى با حزب کمونيست کارگرى نميتواند خودش را از زيرش در ببرد.

به نظر من هيچ چيزى با شکوهتر از راديکاليسمى که به قدرت رسيده است، نيست. وقتى رفرميسم به قدرت ميرسد ميگويد طول ماههايى که بيمه بيکارى به شما تعلق ميگيرد از هشت ماه به نه ماه ونيم ارتقا پيدا کرد. چه هيجان عظيمی!! خيلى ممنون. اما شما پانزده روزى که بلشويکها سر کار بودند و قوانينى که در جامعه اعلام کردند را يا آن يک روزى که يک نفر ميرود پشت تريبونى و بردهدارى را لغو ميکند را در نظر بگيريد و فکر کنيد پاى اين تريبون هستيد يا اصلا بهتر فکر کنيد خودتان داريد آنرا اعلام ميکنيد. فکر کنيد خودتان پاى تريبون رفتهايد و لغو بردهدارى را اعلام ميکنيد. بغض گلويتان را ميگيرد.

اعلام اينکه نرخ پايه ماليات از سى و دو درصد به سى درصد رسيد خيلى خوب است اما اعلام اينکه امروز از اين تاريخ بردگى مزدى در اين جامعه لغو ميشود، اعلام اينکه از اين تاريخ زن و مرد به يک چشم نگاه ميشوند، اعلام اينکه از اين تاريخ کودک انسان است، اعلام اينکه از اين تاريخ کسى جلو دهن کس ديگرى را نميتواند بگيرد، اعلام اينکه از اين تاريخ زندانها را خراب کرديم و سوزانديم و اعلام اينکه کسى ديگر اعدام نميشود، اعلام اينکه کسى حتى به حبس طولانى مدت محکوم نميشود، اعلام اينکه طب، بهداشت و سلامتى يک حق است نه يک امتياز که بعضيها ميتوانند داشته باشند، بلکه همه دارند، اعلام اينکه دسترسى به دانش بشريت پيش از ما که اسمش را گذاشتهايم آموزش و پرورش يک وظيفه جامعه در قبال شهروندانش است، اعلام اينکه همه مردم مستقل از رنگ و نژاد و جنسيت و زبان و هر چه ديگر بايد آزادانه در کنار هم زندگى کنند. اعلام اينکه اين کشور ما شهروند ندارد و هر کس پايش به اينجا رسيد ميتواند مثل بقيه زندگى و کار کند، اعلام اينکه با نام هيچ مقدساتى نميشود جلوى هيج کسى را گرفت و حتى آن چيزى که براى شما ممکن است مزخرف به نظر برسد ولى براى کس ديگرى ميتواند اوج خلاقيت باشد و بايد بگذاريم مردم اين يک بارى که پا روى کره ارض ميگذارند حرفشان را بزنند، اعلام اينها نقطه و لحظه با شکوهى است.

حزب کمونيست کارگرى ممکن است در ايران چهار روز آنهم چهار روز در منطقهاى به وسعت چهار کيلومتر مربع سر کار بيايد، ممکن است اينطور شود. ممکن است بريزند و به خونش بکشند، ممکن است بعد بريزند و نابودش کنند، ممکن است حزب کمونيست کارگرى بتواند به عنوان حکومت هفت روزه تهران اسم ببرند ولى باور کنيد و تمام قولى که ما داريم در اين جنبش ميدهيم اين است که اين هفت روز راجع به ماليات و افزايش و کاهش ماههاى بيمه بيکارى حرف نخواهيم زد. روز اول ميرويم و اينها را اعلام ميکنيم و بعد ميايستيم ببينيم کى ميخواهد، کدام تانکها ميخواهند از روى ما رد شوند و سعى ميکنيم نگذاريم. اين داستان و تمام کلکى است که پشت حزب کمونيست کارگرى نهفته است. بعد از مدتها يک کمونيسمى پا به عرصه وجود گذاشته و من خوشحالم که ما عناصر آن هستيم و با اين زبان داريم از آن حرف ميزنيم، من خوشحالم که در اين کمونيسم شريکم، يک کمونيسمى پا به وجود گذاشته که بدهکار جنبشهاى ملى و قومى و نژادى و صنعتى شدنها و اينها نيست.

کمونيسمى راجع به آن که گفتم کل آزاديخواهى، کل تساوى طلبى و کل انسانيت است. اين کمونيسم را به نظرم ما ساختهايم. شما ممکن است باور نکنيد چون قبلا راه کارگر بودهايد و يا هنوز هستيد، ممکن است نخواهيد بپذيريد چون فدائى بودهايد و هستيد يا مال جبهه ملى هستيد يا مال حزب توده هستيد. اما ما اين اعتقادمان است، خودمان را اينطورى گول زدهايم. ما فکر ميکنيم اين هستيم و حاضريم هر کسى با هر ابزارى که ميخواهد بيايد تستمان کند. در اين حزب باز است و هر کسى با هر بدبينى و سوء ظنى به ما بيايد و بشکافد و بگويد ببينم شما اينطورى که ميگوئيد هستيد يا نه؟

اگر معلوم شد هست و يا اگر معلوم شد ميتواند باشد من ديگر برايم قابل قبول نيست که يک کمونيست که موافق اين جريان است، بيرون اين حزب باشد. من فکر ميکنم جاى خيلى از شماها در اين حزب است.

اين حزب ادامه هيچ محفلى نيست، ادامه هيچ دارودستهاى در زندان يا بچههاى شهرستان يا بچههاى فلان دوره دانشگاه تهران نيست. حزب اين اعتقادات است. و اگر شما امروز بيائيد در اين حزب و اين اعتقاداتتان باشد، اين حزب ابزار فعاليت شماست. در اين حزب محفل نيست. نه حزب آذربايجانى هاست نه حزب کردهاست نه حزب دانشکده فنى هاست. حزب کسانى است که مانيفست کمونيست مبناى کارشان است.

من هم مثل بقيه رفقا آرزو ميکنم خيلى از شما را در حزب کمونيست کارگرى ايران پيدا کنم.




منتخب آثار صفحات ١٤٩٨ تا ١٥٠٥ 
متن پياده شده اين سخنرانى اولين بار در "منتخب آثار"، انتشارات حزب کمونيست کارگرى حکمتيست، خرداد ١٣٨٤ (٢٠٠٥) منتشر شده است.


hekmat.public-archive.net #2970fa.html